X
تبلیغات
رایتل
♥خدایا هزاران هزار مرتبه شکرت♥ من عالی ام و بهتر از این نمیشه ... شکرت خدا جون
پست ثابت ؛ دعای هرروز من :

♥خدایا هزاران هزار مرتبه شکرت♥ امید اول و آخـــرم تویی خداجون ♥

خدایا نعمت هایی که دادی رو از اعماق وجودم شاکرم و چشم انتظار نعمت های روزافزونم

درهای رحمت رو بر من وخانواده ام باز کن و نعمتت رو بر ما تمام کن

خدایا شکرت برای سلامتی و سلامتی و سلامتی و آرامش و آسایش و رفاه خانواده ام و من

آمین


خدایا ی خواسته بزرگ دارم ، برای من بزرگه و برای تو کوچیک و پیش پا افتاده ... مطمئنم بهم میدی ... منتظرم خداجون

الهی شکرت  

+ تاریخ دوشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1395ساعت 00:52 نویسنده ستاره سهیل

یک ساعته دارم سرفه میکنم شدید .

خدا بخیر کنه ‎:-(‎

من حوصله مریضی نداااارم ‎:'(‎

خدایا تروخدا !

بعداً نوشت : منم گرفتم ، بدن درد شدید شروع شده از صبح حااااالم بده .

+ تاریخ دوشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1396ساعت 22:27 نویسنده ستاره سهیل نظرات (2)

دوروزه با قربونت برم عجقم عزیزم دورت بگردم اصرار میکردم که بریم دکتر ولی نمیومد میگفت خودم خوب میشم با استراحت !

امروز صبح که سرفه های وحشتناک میکرد ، یهو تلنگم در رفت و ی ربع ممتد جیغ و داد کردم ، نتیجه اینکه لباس پوشیده نشسته بود بریم دکتر !

رفتیم دکتر خانوادگی ما ، دکترم تاااااا تونست از من تعریف کرد :-) همسر هم هی تایید کرد هی تایید کرد ‎‎:P هی دکتر تعریف کرد هی من چاق شدم هی همسر تایید کرد ‎:D

الانم در نقش یک همسر فدارکار و یک پرستار نمونه دارم مریض داری میکنم . ویروس جدیده که ۱۰ روز دوره داره ۵ روز اول بدن درد و تهوع و سردردای سنگین ، ۵ روز هم سرفه های وحشتناک تا نرم نرم بره از بدن بیرون .

چهارشنبه مهمونی دعوتم نمیدونم بتونم برم یا نه ، انشاءالله بهتر بشه و بتونم برم ‎:-)‎

دلم برای مامان و بابا و بنیامین و سحر ی ذره شده ، مامان زنگ زدن گفتن شب بیایم عیادت ؛ گفتم نه ی وقت شما میگیرن حسابی اذیت میشین خدای نکرده .

مادر و پدر همسر هم درگیر شدن ، پدرهمسر که از چهارشنبه حالش بده و ب زور سرپا نگه داشته خودشو ، مادرهمسرم از دیروز افتاده بنده خدا .

خلاصه تا این ویروس ازین خانواده بره داستان داریم ما !

منم چون الان دوره مصرف آنتی بیوتیک دارم تاحالا نگرفتم وگرنه همچین سوسول طورم ، ولی شکرخدا هنوز نگرفتم ب لطف آنتی بیوتیک هام . البته هرچیم برا همسر آماده میکنم خودمم میخورم ، آبمیوه ، سوپ ، قرص جوشان و مرتب قطره بینی .

ب قطره بینی خیلی خیلی زیاد اعتقاد دارم ، بنیامین از همون اولی که میشد براش قطره بینی ریخت ، ریختیم و الان عادت کرده و شکرخدا با همین معجزه قطره بینی خیلی کم سرماخوردگی گرفته ، تو این دوسال فقط ۲ بار سرماخورده کلا شکرخدا.

قبل از ما ی خانومی با بچه کوچیکش اومده بود دکتر ، اون که اومد بیرون من و همسر رفتیم داخل ، خانومه در زد و اجازه گرفت سرشو کرد تو اتاق دکتر و گفت ببخشید خانم دکتر شما مریض بزرگسالم ویزیت میکنین ؟! گفتم بله من ۱۶ ساله مریضشونم ‎:D خندید !

خنده نداشت خدایی ! والا . دکترای فوق تخصص اطفال خیلی تشخیصشون خوبه ، چون با بچه هذی بی زبون سروکار دارن دیگه .

خدایا شکرت /.

+ تاریخ دوشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1396ساعت 19:59 نویسنده ستاره سهیل نظرات (1)

خب ما اسانسور نداریم و ناچاریم از پله ها تردد کنیم و از حلوی درب منزل هم عبور میکنیم !

خب انسان غارنشین ؛ خب بی فرهنگ ؛ خب بیشعور ؛ چی بگم بهت !

همسر سرماخورده و خونس ، صبح رفتم دارو و اینجور چیزا بگیرم براش ، دیدم که همسایه همیشه دردسر ما ، ی پلاستیک بزرگ آشغال با بوی گربه مرده ، گذاشته دم در خونش . داشتم بالامیاوردم تا ۸ تا پله رو رد کنم !

رفتم و برگشتم و همچنان آشغالا هست ! ی نیم ساعت پیش برگشتم ، الان نشستم دیدم وااای بو تا توی خونه ما اومده -_- دارم بالا میارم خب .

برم دم خونش بگم ؟ آخه والا بلا شعور چیز خوبیه .

ی کاغذ پرینت میکنم بزنم روی برد همکف !

خدایا باید همه چیو گفت واقعا ؟؟؟؟

+ تاریخ یکشنبه 1 بهمن‌ماه سال 1396ساعت 14:55 نویسنده ستاره سهیل نظرات (4)

اون شبی که عقد کردیم تو خونه و مهمونی بود ، حدود ساعت
۱ بامداد مهمونا رفتن . یکی از خاله ها و دخترخاله هام راهشون دور بود نگهشون داشتیم و تا ۳-۴ صبح حرف میزدیم و با خانوم کمک جمع و جو میکردن بقیه ... منم از شدت خستگی و فشار استرسی که بهم وارد شده بود بی جون و بی حال درازکشیده بودم و فکر میکردم . نفهمیدم کی خوابم برد تا ساعت ۱۲ فرداش . مامان بیدارم کردن بس که همسر زنگ زده بود ب گوشیم ‎:D ب زور چشامو باز کردم و ی چایی خوردم صدام یکم باز بشه و زنگ زدم بهش . باورش نمیشد خواب باشم . گفتم من دوساله ی خواب راحت نداشتم ، میخام دو هفته بخوابم فقط !  واقعا اون دوسال شبا ب یاد سهیل و فکر ایشون خوابم میبرد و صبح ها تا چشم باز میکردم یادم میومد که ی غم بزرگ دارم و برای حل مشکل امروز چ کنم ؟!
همسر ، گفت میخواستم بیام دنبالت بریم کلپچ صبحانه ک نشد ، پاشو بپوش بیام بریم نهار ! گفتم من هنوز خوابم میاد مهمونامونم نرفتن  و...  شرح حال دادم از اوضاع نابسامان منزل ! همه رو ک گفتم منظورم این بود ک الان موقعیت اینکه بیای خونمون نیستاااا !
همسر هم گفت باشه بخواب دوباره تا عصر ، گفتم نههه تا فردا !
ساعت ۶ غروب بود که مامان دوباره بیدارم کردن گفتن داماد صدبار زنگ زده ب گوشیت پاشو ببین چی میگه ! زنگ زدم بهش مهلت نداد حرف بزنم گفت دارم میام اونجا و تپ قطع کرد ! چند لحظه بعد دوباره زنگ زد چیزی نمیخای شما دارم میام از بیرون ؟ گفتم خواب لازم دارم !!!! گفت باشه من اومدم پس ‎:-o
دیگه ب زور خاله و دخترخاله و مامان پاشدم و لباس عوض کردم و مرتب منظم نشستم تا شازده برسه .
شازده جانمم وقتی رسید ی کیک گوگولی و ی باکس هدیه آورد برام . باکس رو باز کردم توش ی پالتو چرم و شال زمستونی و بوت و دستکش و کیف دستی بود . تشکر کردم و گذاشتم کنار ، نشسته بودیم همسر گفت میشه پالتو رو بپوشین ببینم اندازه اس ؟ حالا منم جلو مامان بابام روم نمیشد ! دیگه انقد با چشاش اشاره کرد که اوکی دادم و  پوشیدمش و اندازه بود .
داشتم در میآوردم ، همسر گفت جیبم داره پالتوئه ؟ گفتم اره ایناهاششش و دستامو کردم تو جیباش که دیدم ی بسته هم تو جیب پالتوس .

ی حعبه خیلیییی ناز بود که توش ی انگشتر بود ، ی انگشتر خیلی خیلی دوستداشتنی و شکیل ...

انگشتری که امروز گم شد ، همین بود ... اولین هدیه همسر بعد از عقدمون ...


از صبح چند مرتبه این خاطرات ، اون  لحظات  ، اصرارهای همسر واسه اومدنش ، واسه پرو پالتو ، جیب ، جعبه انگشتر و ... از جلو چشمام رد شده .


اصولا سعی میکنم از دست دادن برام دردناک نباشه ، از دست دادن اشیا البته . اولش خیلی ریلکس با قضیه  برخورد کردم ، ولی هرچی گذشت بدتر شد . اولین هدیه همسرجانِ خوش سلیقه م رو گم کردم ... حس بدی داره واقعاً ... ‎:'(‎


خدایا شکرت /.

+ تاریخ یکشنبه 1 بهمن‌ماه سال 1396ساعت 01:47 نویسنده ستاره سهیل نظرات (10)

دلشوره های من هیچوقت بی دلیل نبوده ، از وفتی بچه بودم و فهمیدم دلشوره یعنی چی ...

رسیدم خونه مامان ، گفتن که فلان جا جشنواره خیریه اس خاله ها و دخترخاله هام میان اگه بریم ، بریم اونجا ؟ گفتم خب هدف گشتن و خوشیه دیگه ؛ بریم که خاله دخترخاله هارو ببینیم . مامان گفتن پس حالا که راهمون خیلی دوره و اونجاها بکش بکشه جاپارکه با اژنس بریم و بیایم . از خدا خواسته قبول کردم تو ذهنم این بود که بنیامین رو محکم بگیرم تو بغلم از استرسی ک داشتم ...

تو همین تصمیما ، دخترخاله کوچیکه زنگ زد ک من دارم میام دنبالتون باهم بریم من تک سرنشین نرم عذاب وجدان دارم ، باهمم بریم بیشتر خوش میگذره و ازون اصرار و از ما انکار . آخرشم قسم و اًیه و دیگه مامان اوکی دادن بهش ، ولی ته دلم خالی شد ، تازه کاره ترسیدم حفیقتش ولی چیزی نگفتم ک ب دل مامان هم دلشوره بندازم .

خلاصه کنم سرتون درد نیاد رفتیم و تو این باررررونا یک کامیون وااااقعا خدا رحم کرد خطرش از بیخ گوشمون گذشت ... رفتیم و خووش گذشت و برگشتیم و ... وقتی اومدیم تو خونه دیدم انگشتر جانِ من نیست ! زمین و زمانو گشتیم تو خیابون جایی ک پیاده شدم و خلاصه همه جا ! اینجوری ک شد ب مامان گفتم از صبح ب دلم بود امروز ی چیزی میشه، بازم خداروشکر ب اموال خورد و خودمون سالمیم ، خوبه صدقه دادم ، بعد قضیه کامیون هم باز صدقه دادم ، بازم خداروشکر صحیح و سالم هستیم و ب قول خاله قضا بلای امروز همین بوده .

نگم که چقدر ناراحت شدم البته ، ته دلم حس م مغبون شدن عجیبی دارم . تاحالا چیزی گم نکردم و خیلی حساسم رو این قضیه چیزمیز گم کردن .

مال دنیا فدای ب تار موی مامان و بنیامین ، اما خب ناراحتیم هم طبیعیه دیگه .

امیدوارم حس بد و دلشوره امروزم همین بوده باشه و تمام شده باشه ، ینی ب قول قدیمیا خورده باشه ب انگشتر و تمام بشه .

خدایا شکرت /.

+ تاریخ شنبه 30 دی‌ماه سال 1396ساعت 19:16 نویسنده ستاره سهیل نظرات (5)

چ خواب خوووبی بود ، دلم نمیخاست بیداربشم . خواب دیدم با همین قد و قواره سرکلاس پشت نیمکت نشستم ، اول سال بود ولی مثل همه سالهای عمرم روزهای اول نبودم ، از بکی برنامه درسی رو گرفتم از یکی اسم معلم رو پرسیدم . کاملا متوجه بودم که جام اینجا نیست و بزرگ شدم اما انقدر حس خوبی داشت کلاس و مدرسه که حد نداشت . همکلاسیامم خانم های بزرگ بودن همگی .

زنگ تفریح رفتیم تو حیاط برف بازی ، منطقه کاملا کوهستانی بود مثل محل خونه زندگی هایدی مثلا ، برف تا زانو نشسته بود ، ی شاهین بالای سرمون پرواز میکرد رفتم رو بلندی ازش عکس گرفتم و چ عکس خوبیم شد .

حیف شد بیدار شدم خیلی شاد بودم تو خواب ...

دارم میرم مامان و بنیامین رو ببرم ددر :)

خدایا خووووش بگذره بهمون ، صدقه دادم ولی یکم فکرم خرابه ... خدایا شرمنده مادر و خواهرم نشم هاااااا .

الهی شکرت . قول دادم بریم فلان جا ، اگه بگم بخاطر حس بدم نریم خوب نیست اذیت میشن ، انشاءالله که صحیح و سالم بریم و برگردیم . خدایا خودم هرچی شدم بشم فقط همراهای نازنینم خووب باشن . متوجهی که ؟ :))

الهی شکرت /.

+ تاریخ شنبه 30 دی‌ماه سال 1396ساعت 09:52 نویسنده ستاره سهیل نظرات (3)

تولد بنیامین بود ، دو روز فعالیت ممتد داشتیم و خداروشکر ب خوبی و خوشی و شادی برگزار شد ، گفتم خرس براش خریدیم ، همسر میگفت میترسه ها گفتم نهههه تدی دوس داره :)) اولش خیلی ذوق کرد و استقبالش خوب بود ولی وسطاش نزدیکش نمیشد. آخر شب اومد نشست تو بغلش تدی و لم داد و ذوق زده میخندید . الیه من فداش آخه . آخر شب که مهمونا شروع کردن ب رفتن ، من با سحر تو آشپزخونه داشتم حرف میزدم یهو دیدیم صدای گریه بنیامین میداد ک خاله هتایه خاله هتایه نرو خاله هتایه بمون ، فسقلِ خاله فکر کرده بود من دارم میرم . تا دید منو ی لبخند قشنگی تحویلم داد اصن ی وضی ♥

دیروز و امروزم ب سردرد و میگرن و این قضایایی که دیگه نگم دربارش ، گذشت .

مهران مدیری میگفت چرا تلاش های پدرومادرش برای ورود ب دنیا رو زیر سوال میبری ؟ چرا زحمتهای عمه های مهربونش رو نادیده میگیری ؟ خوب بود ، خندیدم بعد چندساعت درد .

باید ی تدی هم برای خودم بخرم حتما . خیلی خوووبه خیلی . سه تا چمدون خرس و عروسک خونه بابا دارم هنوز ، ولی بازم از دیدن خرس و عروسک میمیرم از خوشی .

خیلی چیزا میخاستم بنویسم ک ثبت بشه و بمونه ، یادم نیس ولی چی بود حرفام !

خوب باشین الهی همگی .

+ تاریخ جمعه 29 دی‌ماه سال 1396ساعت 17:22 نویسنده ستاره سهیل نظرات (7)
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
+ تاریخ سه‌شنبه 26 دی‌ماه سال 1396ساعت 01:40 نویسنده ستاره سهیل نظرات (10)
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
+ تاریخ سه‌شنبه 26 دی‌ماه سال 1396ساعت 01:36 نویسنده ستاره سهیل نظرات (3)
   1      2      3      4      5      ...      72   >>

موزیک پلیر