X
تبلیغات
رایتل
♥خدایا هزاران هزار مرتبه شکرت♥ من عالی ام و بهتر از این نمیشه ... شکرت خدا جون

حالم بد بود خیلی ، دیشب ۱۰ بیهوش شدم ، روز سختی بود و حالم بد و دچار حمله شدم و صبح ۹ همسر بیدارم کرد و کمک کرد لباس بپوشم و رسوندم خونه بابا . ب زور ۴ تا پله رو رفتم بالا ، فقط تونستم لباس عوض کنم و بیهوش بشم ، انقد حالم بد بود شیرین کاری و اعلام حضور فسقلی رو نمیدیدم ، اصن نفهمیدم هست یا نیست .

حدود ساعت ۲ حس کردم یکی داره ب زور خودشو کنار من جا میکنه بخوابه ، چشام باز نمیشد ولی هوشیار شدم ، بزغالهء من ♥ ب مامان میگفت کنایه خاله هتایه بخابم (کنار من بخوابه ینی ) هی مامان میگفتن خاله خوابه اذیت میشه میگفت نه لالایی میخونم میخابم .

کشیدمش تو بغلم زیر لحافم ، گفت بیدا شدی خاله ، گفتم بیدارم کردی حالا لالایی بخون نوابم ببره ، شروع کرد ب خوندن فقطم لالالا لا ، لالالا لا بلده :))) ی چنددور لالا لا لا که کرد صدای نفسش سنگین شد فهمیدم نوابش برده و خودمم بیهوش شدم . نمیدونم چقدر کذشت احساس کردم صورتم خیسه. صورتش چسبیده بود صورتم و لپامون عرق کرده بود ، یکم جابجا شدیم و دوباره خوابم برد تا صدای رعد و برق که جفتمون از خواب پریدیم ، گنجشک خاله ترسید میگفت صدای هَ هو لاعه :/ هیولا بنی . عصبانی شدم گفتم هیولا چیه این مزخرفاتو کی یاد بچه داده ، مامانش گفت دختر و پسر عمه اش !!!!!!!!! بچه های زبون نفهم . بغلش کردم توضیح دادم اینجا مامان و بابا خیلی قوی هستن و نمیزارن هیچ هیولایی لیاد و فلان و بیسار و این رعد و برقه و ازین حرفا . یکم که اروم شد ، بچم قشنگ تپش قلب داشت انگار از ترس ، دوباره چرتی شدیم دوتایی مون و تا حدود ۷ خوابیدیم .

این ، دلچسبترین و جذابترین خوابِ دردناکِ بعد از حمله بود که تاخالا تجربه کردم .

+ تاریخ یکشنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1397ساعت 02:33 نویسنده ستاره سهیل نظرات (5)

موزیک پلیر